X
تبلیغات
زولا
دوستش داشتم
شب ولنتاین

دقیقه ها همچنان می گذرند و من در انتظار خبری از او

ثانیه شمار ساعت اتاق در حرکت و چشمانم خیره به آن

بغضی همراه با حسرتی غریب درون گلویم رخنه کرده

ای کاش او با آمدنش این بغض را بشکند...

ای کاش با صدای دلنشینش این خستگی را برباید...

در این شب مقدس با غم دلتنگیش چه کنم؟

زبانم قاصر از بیان این همه غصه

چشمانم دگر یارای دیدن عقربک های ساعت را ندارد

امشب شب عاشقان است, با امیدی محبوس از او مینویسم...

ای کاش امشب بیاید و سکوت تنهاییم را بشکند

و شکاف جدایی را مملو از بودن و محبت نماید...

اما او نیامد و نیامدنش بر وسعت غصه ام افزود...

نفس در سینه ام حبس و به بغضی عمیق تبدیل شد

بغضی که درمانش تنها, دیدن و نوازش اوست...

می نویسم تا اگر روزی نوشته ام به دستش رسید

بداند که چقدر دوستش داشتم...سوختم و دم بر نزدم...

روزی که دگر نیستم تا با درخشش عشقش تازه شوم...

رضا-25/11/1384

روز والنتاین  

پی نوشت: اگر میتوانستم مجازاتت کنم ازتو می خواستم همانقدر که تو را دوست می دارم مرا دوست داشته باشی تا بفهمی که چه زجری می کشم.

|| نوشته شده در یکشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 03:48 ق.ظ توسط رضا(یه پسر شیطون) | 2 نظر