X
تبلیغات
رایتل
دوستش داشتم
بچگانه

می بینی عزیز؟
می بینی؟
حتی آسمان هم نتوانست بغض اندوهش را نگه دارد
چه ساده خیال کرده بودم
من ابله به گمانم داشت برف می بارید!
چه کودکانه دروغ ناشیانه اش را باور کرده بودم
زمینی که می گفت
من را برف سپیدپوش کرده است
و خودم را که می گفت
این چه اندوهی است
که سیاهپوش کرده است مرا
و اینان را
که سپید و سیاه روزگار را به تماشا نشسته اند:

نه انگار که پارسالی بود...
که بر مرثیه برف می گریستند
نه انگار که پیارسالی
گل برف بود که دستمایه بچگانه-بازیهایشان بود...

و هنوز هم می اندیشم
چه ساده خیال کرده بودم
من ابله به گمانم داشت برف می بارید!

|| نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1387 ساعت 02:10 ق.ظ توسط رضا(یه پسر شیطون) | 8 نظر

سرنوشت

آبروی لحظه ها را برده ای
ای سیاه سرنوشت
زندگی سرمایه اش چندین نفس
این حقیقت را خدا بر ما سرشت
*
ایستادن تا کی و آخر کجا؟
حرف های گفته را باید شنید
اوج احساسات را اندازه کرد
طعم تلخ غصه ها را هم چشید
*
از تماشا بهره هایی برده ام
من به دنبال چه می گردم کنون
این سوالاتی که هم تکراری است
هم دویده در تنم مانند خون
*
شبزده ها را پناهی دیگر است
هر کسی در سینه اش رازی نشست

چشم من تا آسمان ها می رود
قلب من در این تلاطم ها شکست
*
ماه باید آسمانی تر شود
عکس ها در قاب ها زندانی اند
زندگی قربانی خود را گرفت
در به روی هر چه تاریکی ببند
*
با من از فردای فرداها بگو
رهسپار راه تو تنهامنم
مثل عکسی مانده ای در قاب من
عابر پیوسته شب ها منم
*
می رسم از راه پر گرد و غبار
این همه تنهایی و غربت همه مال من است
راهی دشت جنونت می شوم
سرنوشت اما به دنبال من است
...

|| نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1387 ساعت 02:10 ب.ظ توسط رضا(یه پسر شیطون) | 6 نظر

آرزوی نقش بر آب

در من غم بیهودگیها می زند موج
در تو غروری از توان من فزونتر
در من نیازی می کشد پیوسته فریاد
 در توگریزی می گشاید هر زمان پر
ای کاش در خاطر گل مهرت نمی رست
 ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت
ای کاش دست روز و شب با تار و پودش
 از هر فریبی رشته عمرم نمی بافت
اندیشه روز و شبم پیوسته این است
من برتو بستم دل ؟
 دریغ از دل که بستم
 افسوس بر من گوهر خود را فشاندم
 در پای بتهایی که باید می شکستم
ای خاطرات مرا با خویشتن تنها گذارید
 در این غروب سرد درد انگیز پاییز
با محنتی گنگ و غریبم واگذارید
 اینک دریغا آرزوی نقش بر آب
اینک نهال عاشقی بی برگ و بی بر
 در من
 غم بیهودگیها می زند موج
در تو
 غروری از توان من فزونتر

|| نوشته شده در شنبه 12 مرداد‌ماه سال 1387 ساعت 12:19 ق.ظ توسط رضا(یه پسر شیطون) | 10 نظر

<< 1 2 3 4 5