X
تبلیغات
رایتل
دوستش داشتم
آواز باران

دستم را بر در تکیه می دهم
تا پنجره را بشناسم
خیالم را در پنجره می ریزم
تا با تابستان یکی شوم
تا بستان پراز قصه وسخن است
از پنجره ی تیر تا دروازه ی شهریور
مردمانی بسیار متفات را دیدم
سخنانی بسیار متفاوت را شنیدهام
اینک بر صندلی بعد از ظهر به دروازه ی خیا ل پای می نهم
سخنا نی بسیار متفاوت از مردمان وروزنامه ها
سخنانی بسیار متفاوت از کوچه ها و خیابان ها
لباس ذهنم را در می آورم و بر رخت آویز گرما می آویزم
چشمانم پر از صدای شنیدن داستان است
داستان ها ئی بسیار متفاوت وجذاب
دلم می کوید یکی را اکر میتوانی بکوی
پنجره ی روبرو می شکند
وآسمان بر من آوار می شود
دستم را از تکیه گاه خیا ل بر می دارم
قلبم پر ازآواز باران می گردد
وخیا بان و کو چه را به فراموشی می سپارم
 

|| نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1388 ساعت 08:47 ق.ظ توسط رضا(یه پسر شیطون) | 4 نظر

پر انرژی

سلام و صد سلام به دوستان عزیزم: 

امیدوارم حالتون خوب باشه و شاد و موفق باشید. 

من که عالیم. شرایط زندگیم خیلی خوب شده. 

 تغییر کردم و هیچ چیز نمیتونه مانع شادی من بشه. 

انقدر انرژی دارم که نمیدونم چطوری تخلیه ش کنم. 

امیدوارم که شما هم پر انرژی باشید و پرقدرت. 

چیه؟ تعجب کردین؟ آره عوض شدم. خیلی عوض شدم. 

از این به بعد نوشته هامم عوش میشن. 

به زودی با مطالب جدید میام. 

فقط منو ببخشید که دیر به دیر به روز میکنم وبلاگو. واقعا نمیرسم. 

خیلی سرم شلوغه. 

دوستون دارم. 

 

 

|| نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1388 ساعت 10:35 ب.ظ توسط رضا(یه پسر شیطون) | 2 نظر