X
تبلیغات
رایتل
دوستش داشتم
سرکلاس
داستان زیبایی رو من ۳سال پیش تو وبلاگ قبلیم گذاشته بودم.الان پیداش کردم.گفتم اینجا هم بزارم. خیلی قشنگه:
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . 
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود... 

ادامه داستانو در ادامه مطلب بخوانید.

::ادامـه مـطـلـب::

|| نوشته شده در شنبه 21 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 06:57 ب.ظ توسط رضا(یه پسر شیطون) | 22 نظر

خسته-عکس

|| نوشته شده در شنبه 14 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 03:47 ق.ظ توسط رضا(یه پسر شیطون) | 2 نظر

یادته؟

یادته گفتم ما خیلی با هم فرق داریم؟ 

گفتی: همینش خوبه. 

گفتم: منو تو اختلاف سنی مون زیاده. 

گفتی: اینطوری خوبه. 

 گفتم: قول بده هیچوقت تنهام نزاری. 

گفتی: قول میدم. 

 

حالا کجایی؟ من سر قولم موندم.  

با همه ی تفاوتا من موندم اما تو رفتی...  

حسرت دوباره دیدنتو به دلم گذاشتی. 

دیگه منتظرت نیستم. یادتم نمیخوام. 

میخوام فراموش کنم. میخوام بی ارزشت کنم. 

برو... دیگه نیا تو خوابم... برو...

|| نوشته شده در یکشنبه 8 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 04:34 ق.ظ توسط رضا(یه پسر شیطون) | 2 نظر