X
تبلیغات
رایتل
دوستش داشتم
دریا

 

پی نوشت: این عکسو موقع طلوع آفتاب گرفتم.  

|| نوشته شده در سه‌شنبه 29 دی‌ماه سال 1388 ساعت 11:39 ق.ظ توسط رضا(یه پسر شیطون) | 7 نظر

دختر آسمان(کولی)

کودکی خسته  با پاهایی کوچک 

در خیابانی تاریک در انتظار کمک خزان ره می سپرد... 

دخترک چه می خواست؟ 

نگاهی از محبت یا ترانه ای از امید؟ 

ویا تکه نانی برای زنده ماندن....؟ 

در آن سرمای خاموش به جای نجواهای کودکانه به دنبال کدامین مسیر؟ 

نامش را پرسیدم 

تبسمی بر چهره اش پدیدار گشت 

شادی کودکانه اش در برق چشمانش نمایان بود

چهره اش پر از رهایی... 

با نگاهی معصوم دست یاری دراز نمود 

غربت چشمانش و سردی دستانش هر بغضی را می شکست... 

 

رضا- ۲۰/۱۰/۱۳۸۸ 

|| نوشته شده در جمعه 25 دی‌ماه سال 1388 ساعت 07:17 ب.ظ توسط رضا(یه پسر شیطون) | 3 نظر

بیوگرافی

سلام

حدود یه سال و نیم از تاسیس این وبلاگ میگذره. گفتم یه بیوگرافی ادبی از خودم بگم.

البته منو ببخشید.باید زودتر از اینها این پست رو می دادم.

 من سیدرضا طباطبایی, متولد فروردین1366 در بیمارستان مادران تهران هستم.

از کودکی به ادبیات علاقه داشتم که 10 ساله بودم که به نوشتن خاطراتم پرداختم و در این حین داستان های کوتاه(متناسب با سنم) مینوشتم.در 11 سالگی با نوشتن یک رمان کودکانه در مسابقات داستان نویسی دانش آموزان دبستانی منطقه6 تهران,رتبه دوم رو آوردم. تشویق های مادرم باعث میشد بیشتر بخونم و بیشتر بنویسم. یادم میاد از 4 سالگی ام مادرم با خریدن کتاب های داستان و شعر منو تشویق میکرد. 

ادامه ی بیوگرافی رو در ادامه ی مطلب بخونید...


::ادامـه مـطـلـب::

|| نوشته شده در یکشنبه 20 دی‌ماه سال 1388 ساعت 10:07 ق.ظ توسط رضا(یه پسر شیطون) | 8 نظر

اشک آسمان

پس از دلتنگی باغچه

      اسیر درخشش آسمان شدم

و چه زیبا بود

معشوق در کنارم... 

 

مرا صدا می زد

چه عاشقانه...

درون رگ هایم پر از یادش

سکوتم را فریاد زد 

 

دلتنگی هایم را می ربود

عطر یاس بر در خانه اش

آسمان برایش می گریست

و دستهایش در دستانم بود... 

 

به خوابی فرو رفتم

رویاهایم رنگی تازه گرفتند

از برکت وجودش

سرشار از بودن شدم...

رضا 1388/10/15  

::یا حسین::

|| نوشته شده در پنج‌شنبه 17 دی‌ماه سال 1388 ساعت 04:20 ب.ظ توسط رضا(یه پسر شیطون) | 8 نظر

حسرت خیس

یادته چه ساده همدیگه رو دوست داشتیم؟ یادته وقتی دلم می گرفت‚بهت پناه میوردم; تو آرومم میکردی. وقتی با تو بودم دیگه هیچی نمیتونست ناراحتم کنه.

چی شد؟چرا؟ کی این فاصله رو بینمون انداخت؟

یادته اولین قرار روی پل هوایی صنعت همدیگه رو دیدیم؟وقتی دیدمت قشنگترین احساس زندگیمو داشتم. بعداز تو هیچکس نتونست این احساسو بهم هدیه کنه.

پارک قورباغه(ایران زمین): صدای خنده هامون در حالیکه روی نیمکت کنار حوض نشستیم و داریم چیپس می خوریم‚ گوشمو پر می کنه.

سه سال گذشت‚ انگار دیروز بود...

یه پسر و دختر تنها که عاشق سادگی همن روی اون نیمکت پرخاطره تو چشای هم زل زدن و از همدیگه میگن.

پارک فدک: بوته ی بلندی که کنارش عکس انداختیم‚ صدام می کنه. ازم سراغ تو رو می گیره.

بهش چی بگم؟ زبونم گرفته. با اشکام جوابشو دادم.

حتی آسمونم امروز گرفته.انگار اونم از حالم خبر داره.

سینما قدس(ایران زمین): یه پسر و دختر که دقایقی از سانس فیلم تله جا موندن‚ آخرین ردیف سالن سینما نشستن.

یه ماه مونده به تولد پسره. کادوی تولد پسره تو کیف دختر خودنمایی میکنه.تولد پسر تو عیده. یه ماه زودتر کادوشو آماده کرده چون می ترسه تو عید نتونه ببینش.

وقتی پسر کادوشو میگیره پر از عشق میشه. باورش نمیشه دختر انقدر به فکرشه و دوسش داره.

اون دو نفر عاشقانه همدیگه رو دوست داشتن.اما اون همه عشق چی شد؟؟؟........

اومده بودم که پیدات کنم و برای آخرین بار ببینمت.فقط نگات کنم.برای آخرین بار نگات کنم.صورتتو‚چشاتو‚موهاتو‚اون دستای مهربونتو.  حتی تا نیمه های راه اومدم. همه ی اون جاهایی رو که باهم رفتیمو رفتم. داشتم میومدم تا باهات وداع کنم. تا داغ یه عشق کهنه رو تازه کنم‚ اما یاد حرفات افتادم.یاد آخرین حرفی که بهم زدی.............. و برگشتم...

راستی اون کادو هنوز نو و دست نخورده ست. منتظره تا مسافر قصه ی پسره برگرده و همه ی اون خوشی ها و سادگی ها دوباره برگردن...

شاید این انتظار بیهوده باشه‚ اما یه روز اون مسافر برمیگرده و لحظات عاشقانه شونو با روشن کردن شمعی سر مزار اون پسر تازه می کنه.

خداحافظ ای قشنگ ترین درد زندگیم.
|| نوشته شده در سه‌شنبه 1 دی‌ماه سال 1388 ساعت 05:49 ب.ظ توسط رضا(یه پسر شیطون) | 13 نظر